ياقوت الحموي ( مترجم : منزوى )
416
معجم البلدان ( فارسى )
سوى حيره بيرون رفت و در عين التمر ساختمانى بساخت و دومه ناميد . امّا برادرش « حريث » پسر عبد الملك با مالك شدن آنچه در دست داشت مسلمان شد . و همه را نگاه داشت پس سويد بن كلبى چنين سرود : فلا يأمنن قوم زوال جدودهم * كما زال عن خبت ظعائن أكدرا « 1 » يزيد بن معاويه دختر حريث را به همسرى گرفت . گويند زمانى كه خالد از عراق به شام بازگشت به « دومة الجندل » كه پيشتر آن را با جنگ گشوده بود و اكيدر را كشته بود برگذشت . او ( بلاذرى ) گويد : روايت ديگر آمده است كه خانمان اكيدر در آغاز در « دومهء » حيره بود و گاهى براى ديدار به نزد دايىهاى خود از بنى كلب مىآمدند ، و خود اكيدر نيز با ايشان براى شكار آمده بود تا به جايگاه خود رسيد [ 628 ] كه جز ويرانهاى از ديوارها كه با سنگ و كلوخ ساخته بودند نمانده بود ، پس ايشان از نو آن را ساختند و نهالهاى زيتون و جز آن در آن نهادند . و آن را « دومة الجندل » ناميدند تا نامش از « دومة الحيره » جدا باشد . « اكيدر » ميان اين دو « دومه » آمد و شد مىكرد و به اين شكل مشكل تناقضى كه در ميان بود از بين مىرود . در بعضى روايتها آمده است كه « دومة الجندل » محلّى بود كه حكمين ( داوران ) معاويه و على ( ع ) در آن گرد آمدند و بنا به بيشتر روايتها تحكيم در جايگاهى به نام « أذرح » رخ داده است . شاعران بسيار دربارهء « أذرح » و « حكميت » كه در آن روى داد شعر سرودهاند ، امّا من شعرى دربارهء « دومه » كه حكميت در آن باشد ، نديدهام ، مگر سرودهء « أعورشنى » « 2 » . هر چند وزن شعر اعور با گذاردن « اذرح » به جاى « دومه » بر هم نمىخورد ، كه چنين است : رضينا به حكم الله فى كلّ موطن * و عمرو و عبد اللّه مختلفان و ليس بهادى امّة من ضلالة * بدومة شيخا فتنة عميان بكت عين من يبكى بن عفّان بعدما * نفاورق الفرقان كلّ مكان ثوى تاركا للحق متّبع الهوى * و أورث حزنا لا حقا بطعان كلا الفتنتين كان حيّا و ميّتا * يكاد ان لو لا القتل يشتبهان و اعشى « 3 » بنى ضور از تيرهء عنزه گفته است : أباح لنا ما بين بصرى و دومة * كتائب منّا يلبسون السنوّرا اذا هو سامانا من الناس واحد * له الملك خلّا ملكه و تفطّرا نفت مضر الحمراء عنّا سيوفنا * كما طرد الليل النّهار فادبرا و ضرار بن « أزور » نيز در بيان حال اهل ردّه ( مسلمانانى كه پس از مرگ پيامبر مرتد شدند ) چنين مىسرايد : عصيتم ذوى البابكم و أطعتم * ضجيما و أمر ابن اللّقيطة اشأم و قد يمّموا جيشا الى ارض دومة * فقبّح من وفد و ما قد تيمّموا « 4 » در كتاب خوارج چنين خواندهام كه محمد بن قلامه پسر اسماعيل از محمد بن زياد نقل كرد كه محمد بن عون برايم حديث كرد كه عبد اللّه بن عيسى پسر عبد الرحمن پسر بو ليلى گفت : هنگامى كه با بو موسى بر دومة الجندل گذشتم چنين گفت : رسول خدا ( ص ) فرمود : اين جايگاهى است كه بر بنى اسراييل ستم رفت و در همينجا دو تن به داورى خواهند نشست كه [ 629 ] ميان امت من داورى كنند و ايشان نتيجهاى ناروا خواهند گرفت . پسر بو ليلى گفت : روزگارى بسيار نگذشت كه خود او با عمر بن عاص نشستند و داورى آنچنانه را انجام دادند . او مىگويد : سپس من او را ديدم و گفتم اى بو موسى خودت براى من از پيامبر ( ص ) حديث آوردى . بو موسى در پاسخ گفت : از خداوند كمك مىخواهم . دومة خبت [ م ت خ ] نام جايگاهى ديگر است كه در شعر اخطل چنين آمده است : الا يا اسلما على التّقادم و البلى * بدومة خبت ايّها الطّللان
--> ( 1 ) . كسانى كه نياكان خود را از دست دادهاند در امان نيستند چنان كه اكدر با يك اشتباه خاندانش نابود شد . ( 2 ) . اعور عبدى شنّى شاعرى عرب است كه جنگ « بويب » را بر ضد ايرانيان دريافته ، شعرى سروده كه طبرى آن را ياد كرده است ( طبرى I ص 2199 ترجمهء پاينده ص 1620 ) نيز ن . ك : چ ع 3 : 93 . ( 3 ) . از اين شاعر تنها همين يك جا شعرى آمده است . ( 4 ) . از فرمان خردمندان خود سرپيچى كرديد و از جنجال فرمان حرام زادهاى اطاعت كرديد . ايشان سپاهى را در سرزمين دومه مجهز كردند زشت باد سرنوشت آن گروه و آنچه انجام دادند .